|
نیایش آرامش ضمین میآورد نفس را تصفیه میکند روح را انبساط میدهد ایجاد نشاط میکند و ظرفیت وجود انسان را از کمال مطلق لبریز مینماید.
در میان نیایش ها نیایش عشاق شوری دیگر دارد. در میان عشاق عالم نیز علی (ع) جایگاهی خاص دارد.
علی مظهر کمال و عشق و انسانیت آن چنان عاشقانه راز و نیاز میکند که دل آدمی آب میشود آن همه قدرت و شجاعت با آن همه خضوع و بندگی آن همه شور و عشق با آن همه ترس از فراق، راستی که مافوق طاقت بشری است.
اگر پیرزنی ضعیف که قدم به دروازه مرگ نهاده است از ترس و وحشت در مقابل خدای تضرع کند چندان تعجب آور نیست یا بیچاره مضطری که جبر زمان بیرحمانه خردش کرده است امن یجیب بگوید باز هم قابل درک است ولی آنجا که قدرتمندترین و بینیازترین مرد روزگار از شب تا به صبح، خاضعانه راز و نیاز میکند و میگرید قابل فهم بشری نیست.
علی فریاد میزند: خدایا من به خاطر ترس از جهنمت تو را نمیپرستم به بهشت تو نیز طمعی ندارم تو شایسته پرستشی و محرک من فقط عشق به تو است.
علی تاجر پیشه نبود که با خدای خود معامله کند و در ازای عشق پاداشی بخواهد عشق شیرازه حیات و هستی او بود و بدون عشق نمیتوانست زنده بماند.
دعای کمیل شرارههای آتشی است که از قلب و روح علی (ع) برخاسته و علی (ع) آن را به دوست خود کمیل تعلیم داده است. برای کسب فیض زنده دلان این نیایش بزرگ به فارسی برگردانده شده است.»
دو ماه از شروع جنگ تحمیلی گذشته بود. یک شب بچه ها خبر آوردند یک بسیجی اصفهانی در ارتفاعات «کانی سخت» تکه تکه شده است.
بچه ها تکه های بدن او را درون کیسه ای ریختند و آوردند.
آنچه موجب شگفتی ما شد، وصیتنامه ی این شهید بود که نوشته بود:
«خدایا اگر مرا لایق یافتی، چون مولایم اباعبدالله (ع) بابدن پاره پاره از این دنیا ببر.»
طوبی لهم وحسن مآب
مرد با آن قیافه حق به جانب آمده بود مدرسه ،« تا نمره قبولی فرزندم را نگیرم نمی روم.» بعضی ها می گفتند آقای رجایی! طرف آدم بانفوذی است. یک قبولی که به جایی بر نمی خورد ! می گفت :« مدرسه جای تلاش و کوشش است، بچه این فرد جای یک بچه با استعداد را اشغال کرده است. » غروب که می رفت، مرد همچنان تحصن کرده بود. رو به سرایدار کرد و گفت :« به آقا پتو و آب و چای بدهید که خواستند تا صبح بمانند اذیت نشوند. » از نمره خبری نبود که نبود.
شهید محمد علی رجایی
هر کس به نوعى نماز شب خواندن خود را کتمان مى کرد.شوخى ها و مزاح هاى جالبى بر سر این موضوع انجام مى گرفت . مثلا به پاى بعضى از بچه ها هنگامى که خواب بودند قوطى کنسرو و کمپوت مى بستند که به محض بلند شدن در نیمه هاى شب سر و صدا کند و همه را از خواب بیدار کند تا نماز شب بخوانند. یا چند بار دو سه نفر از بچه ها را با طناب به هم مى بستند تا وقتى که یکى از آنها بلند مى شد دیگران را هم بیدار کند و بقیه متوجه مى شدند که چه کسى براى نماز شب زودتر بیدار مى شود. ولى همان فرد از همه بیشتر این موضوع را کتمان مى کرد. با وجود این همه پنهان کارى ها، نیمه هاى شب هیچ کس در چادر نبود و هر کس جاى خلوتى را گیر مى آورده و مشغول عبادت شبانگاهى خودش بود.
