سفارش تبلیغ
صبا ویژن

گرفته وپریشان بود غروب ها در چمن زار دانشگاه برابر غروب مینشست میگفت زیباترین منظره خلقت غروب خورشید است

 

پرسیدم :گرفته ای ؟ آهی کشید وگفت :از فاصله ها می نالم از اینکه یکی نمیتواند خودش را سیر کند ودیگری در اوج مستی ولاقیدی است

 

گفتم :مثلا ؟ گفت :همین سید همت خودمان امروز دیدمش بسیج دانشگاه بود اسمش را برای اعزام به جبهه نوشت اما کفشهایش پاره بود متوجه شدم همان کفشهای ترم اولشه مگه یک جفت کفش چقدر میتونه .... حتما دستش تنگه ...

 

بعد تشری به خودش زد که چرا باید دو سه جفت کفش نو داشته باشم ؟

 

عصر فردائی که قرار بود سید همت جبهه برود جلیل را دیدم که تندی به اتاق آمد یک جفت کفش را در نایلونی پیچاند وبه طرف اتاق سید همت رفت قبلا اتاق را پاییده بود که سید نباشد در حالیکه نایلون را به هم اتاقی او میداد گفت این کفشهای سید همت است دست من امانت بود لطفا از او تشکر کنید !

 

در جواب هم اتاقیش که میپرسید : بگم چه کسی اینها را آورده ؟گفت که خودش میداند

 

نمیدانم آن شب سید همت چگونه خوابید اما جلیل خیلی خوشحال بود

 

امروز که من پریشان به هردو فکر میکنم چقدر خود را تا شهادت دور می بینم آن دو شهیدان سید همت موسوی وجلیل جایشی بودند !




تاریخ : سه شنبه 88/6/31 | 7:32 عصر | نویسنده :